خب من بالاخره از اینجا رفتم به جای جدید!
تحصيلات بيشتر درآمد کمتر در سرزمين آرزوها
در وب سایتها و همچنین روزنامه های ایرانی بارها و بارها به تبلیغات موسساتی برخورده ام که کانادا را سرزمین آرزوها نامیده اند. اما متاسفانه این موسسات به اصطلاح مشاور، اطلاعاتی درست درباره جامعه میزبان، کانادا، در اختیار هم وطنان نمی گذارند. تنها با واژگانی همچون سرزمین آرزوها و سرزمین آزادی در باب مهاجرت به کانادا مدح سرایی می کنند. سعی دارم دراین گفتار کوتاه، نگاهی علمی به مهاجرت به کانادا و مشکلات مهاجرین در آن داشته باشم.
ابتدا مروری به سیاست های کلی اداره مهاجرت کانادا داریم. سیاستهای کلی برای مهاجر پذیری بر سه اصل کلی استوار است که عبارتند از:
1) پایه اجتماعی: این عامل راه را برای ورود خانواده مهاجران باز می کند. ترمیم هسته اولیه اجتماعی مهاجران یعنی خانواده هدف اصلی می باشد. این اصل بیانگر توجه زیاد سیاستهای اجتماعی کانادا به خانواده است.
2) پایه انسانی: این قانون مشمول پناهندگان اجتماعی یا سیاسی می باشد که در راستای احترام گذاشتن کانادا به قوانین بین الملل همچون حقوق بشر است.
3) پایه اقتصادی: مجموعه قوانینی برای پذیرش مهاجران به عنوان سرمایه گذار یا نیروی کار متخصص است که در نهایت منجر به رونق اقتصادی کانادا می شود.
طبق آمار اداره مهاجرت، کانادا 262 هراز نفر مهاجر را در سال 2005 پذیرا بوده است. از این تعداد 63 هزار نفر ( 24%) کلاس خانوادگی 152 هزار نفر (60%) کلاس اقتصادی و 35 هزار نفر (13%) به عنوان پناهنده اقامت کانادا را دریافت کرده اند. جمعیت مهاجر کانادا در اطراف سه شهر برزگ این کشور یعنی تورونتو، ونکوور و مونترال متمرکز شده است.
در این گفتار مهاجرت از کلاس نیروی کار متخصص را مورد بررسی قرار می دهیم. این کلاس از مهاجرت بر اساس سیستم امتیازگذاری طراحی شده است. شرط پذیرش برای اقامت در کانادا 67 امتیاز از 100 امتیاز کل می باشد امتیازهای اصلی به تحصیلات (25 امتیاز)، دانش زبان انگلیسی و فرانسه (24 امتیاز) و تجربه کار( 21 امتیاز) داده شده است. گرچه این امتیازات برای پذیرش مهاجر به عنوان نیروی متخصص کافی است اما برای ورود مهاجر به بازار کار کانادا کفایت نمی کند. سیسنم امتیاز دهی طراحی شده برای نیروی کار متخصص در اداره مهاجرت با نیازمندی های بازار کار هماهنگ نمی باشد. این یکی از بزرگترین خطراتی است که مهاجر کلاس اقتصادی در جامعه میزبان با آن روبرو می شود. در موارد بسیاری شرکتهای کانادایی برای تجربه کار در خارج از کانادا ارزشی قائل نمی باشند. این مساله حتی در مواردی مشمول تحصیلات مهاجر نیز می شود. درهای بازار کار به روی مهاجرین بسته است و این امر مهاجر را به پذیرش کار در شغلی در رده هایی پایین تر ازتخصصش یا شغلی با درآمد و مزایای کمتر وادار می دارد.
در مقاله ای در مرکز تحقیقاتی آمار کانادا ، حقوق مهاجرین با حقوق کانادایی ها ( به متولدین در کانادا اطلاق می شود) مقایسه شده است. این تحقیق شامل دو ده 80 و 90 می باشد. بر اساس آمار ارایه شده مهاجرین شاغل نسبت به کانادایی های شاغل از تحصیلات بالاتری برخوردارند.در نمونه آماری بررسی شده در سال 1990 تنها 16 درصد از کانادایی شاغل دارای تحصیلات دانشگاهی بود اند و در سال 2000 این آمار به 19 درصد افزایش پیدا کرده است. این درحالی است که 25 درصد از مهاجرین شاغل در سال 1990 دارای تحصیلات دانشگاهی بوده و در سال 2000 این آمار به 44 درصد افزایش پیدا کرده است. این حقیقت بیانگر افزایش فاصله تحصیلی میان مهاجرین و کانادایی ها می باشد. اما از نظر تجربه کار، کانادایی ها از تجربه کاری بیشتری نسبت به مهاجرین برخوردارند. تجربه کاری کمتر مهاجرین دو دلیل اصلی دارد. اول آنکه مهاجران بافت سنی جوان تری دارند و دوم انکه به علت تحصیلات دانشگاهی سالهای بیشتری را در دانشگاه گذارانده اند.
تحقیقات نشان می دهد که درآمد مهاجرین مرد در 5 سال اول اقامت از کانادایی با شرایط مشابه خود پایین تر می باشد. در سال 1980 مهاجرین مرد در 5 سال اول به طور متوسط 13 درصد درآمد کمتری از کانادایی داشته اند. در سال 2000 این اختلاف به 28 درصد افزایش پیدا کرده است. در سال 1995 این اختلاف یه 44 درصد رسیده است که بحران اقتصادی در آن سالها را می توان دلیل اصلی آن دانست. به نوعی وضعیت کار مهاحرین در برایر رکودهای اقتصادی شکننده تر از کانادایی ها می باشد. به طور کلی آمار افزایشی این اختلاف درآمد در سالهای اخیر می تواند خبری نگران کننده برای تازه مهاجرین باشد. لازم به توجه است که این درصد اختلاف درآمد میان مهاجرین و کانادایی ها در پنج ساله دوم و سوم و سالهای بعدی اقامت روندی کاهشی دارد. به عنوان مثال مهاجرین مرد در سالهای 1979-1975 بعد از بیست سال تنها 2 درصد کمنر از کانادایی ها درآمد دارند. اما باز هم روند اختلاف درآمدی در پنج ساله دوم و سوم و سالهای بعدی اقامت روندی افزایشی داشته است. به طورکلی تحقیقات در این زمینه بیانگر این موضوع می باشد که روند کنونی حاکم بر اقتصاد کانادا به طور آماری به نفع تازه مهاجرین نمی باشد.
مشکلات فرهنگی ما ايرانيان از ديدگاه يک دانشجوی فيزيک
این هم نظر دوست قدیمی و اهل تفکر من در باب مشکلان فرهنگی ما ایرانیان.
حنیف با این مقدمه شروع میکند:
اینکه کسی ادعا کند که تمام مشکلات فرهنگی مردم کشوری ( ملتی) را میشناسد. ادعای بسیار برزگی است و من همچنین ادعای نمیکنم ولی بر اساس مشاهداتم و مقایسهای که بین فرهنگ ایران و سایر فرهنگها، بالاخض فرهنگهای اروپایی کرده ام به نتایجی رسیدم که اینجا به شرح آن میپردازم. تعریف من از مشکل، خصلتی فرهنگی است که عواید زاید آن برای فرد و جامعه به مراتب بیش از مزایای آن میباشد ...
و مشکلات را بدین گونه بر میشمارد ...
۱. بلوغ احساسی
۲. محافظه کاری تاریخی
۳. آرمان گرایی و عدم اعتماد به نفس
۴. تفکر طبقاتی و عدم توجه به تفاوتهای فردی
۵. قانون مداری
برای خواندن مقاله به اینجا (+) مراجعه کیند
نقدی بر فيلمهای حاضر ايرانی در جشنواره مونترال
سیمین جشنواره فیلم مونترال از ۲۴ آگوست تا چهارم سپتامبر برگزار شد. هشت فیلم بلند ایرانی در این جشنواره حضور داشت. فیلمهای به آهستگی ( مازیار میری)، چهارشنبهسوری (اضعر فرهادی)، جایی در دور دست (خسرو معصومی)، کارگران مشغول کارند( مانی حقیقی) و صبحی دیگر ( ناصر رفیعی) در بخش نگاهی به سینما جهان جشنواره اکران شدند. سه فیلم یک بوس کوچولو ( بهمن فرمانآرا)، پرونده هاوانا ( علیرضا رئیسیان) و شهر زبالهها(محسن مخملباف) در بخش مسابقه جشنواره به نمایش درآمدند. . هیچکدام از سه فیلم حاضر در جشنواره موفق به بردن جایزهای در این جشنواره نشد. نگاهی کوتاه داشته باشیم به سه فیلم ایرانی حاضر در جشنواره.
یک بوس کوچولو بهمن فرمانآرا: سومین ساخته بهمنفرمانآرا در سینمای بعد از انقلاب است. این فیلم سبکی به مانند فیلمهای بوی کافور عطر گل یاس و خانه بر آب را دنبال میکند. باز هم نگاهی به زندگی ایرانیان مهاجر در خارج از کشور دارد . گروه بازیگری نیز به مانند دو ساخته قبلی گروه کامل و حرفهای است . بازی زیبای هنرمندانی همچون رضا کیانیان، جمشید مشایخی، فاطمه معتمدآریا و فخری خروش را میتوان از نقاط برجسته این فیلم دانست. فیلمنامه و داستان فیلم روان و منسجم است. صحنههای زیبا و ماندگار در جای جای این فیلم به چشم میخورد. گویی بهمن فرمانآرا می خواست زیباییهای طبیعی و بناهای تاریخی ایران را به مردم دنیا نشان دهد و از فرهنگ این مرز و بوم دفاع کند. یکی از زیباترین صحنههای این فیلم، صحنه کالسکه سواری دو نویسنده در میدان نقش جهان اصفهان است. نمایش حرکت سایه کالسکه بر زمین و تازیانه زدن درشکه ران بر اسب در پشت زمینهای از میدان نقش جهان ترکیبی بیسار زیبا را به وجود میاورد. تازیانهها بر اسب و میدان نقش جهان به نوعی نمادی از فرهنگ خشونت را در برابر فرهنگ غنی و کهن ایران قرار میدهد. بهمن فرمانآرا در یک بوس کوچولو همانند فیلمهای پیشین با نگاهی روحانی دینی به مرگ میپردازد. اما این نگاه او به مرگ باز هم شعار گونه و سطحی است. شاید به نوعی بتوان این اندیشههای روحانی دینی حاضر در فیلمهای او را زاید و اضافی دانست. در مکالمه نویسنده با همسرش در برابر قبر فرزندشان شاهد یکی از این شعارها هستیم که زن به شوهرش میگوید:« اون وقت که ما داشتیم توی ایران خون دل میخوردیم تو داشتی کنار دریاچه ژنو ویسکی میخوردی». یا در جایی دیگه از فیلم بین نویسنده و راننده تاکسی مکالمهای در مورد مرگ است. راننده تاکسی میگوید:« اگر کسی در این دنیا گناه نکرده باشد راحت به استقبال مرگ میرود و راحت از این دنیا دل میکند برعکس کسی که گناه کرده باشد ...» در اینجا صحبتی در مورد درست یا نا درست بودن این عقاید نیست بلکه صحبت از زاید بودن و سطی بودن این صحنهها در فیلم است. حذف کردن این قسمتها به جرات به روند کلی فیلم و داستان لطمهای وارد نمیکرد.
پرونده هاونا: بعد از فیلم ایستگاه متروک دیدن فیلمی به مانند پرونده هاوانا از علیرضا رئیسیان انتظار نداشتم. حتی بازی هنرپیشههای حرفهای مثل امین تارخ و نیکی کریمی در این فیلم چنگی به دل نمیزد. از نظر هنری هیچ ارزش خاصی نمیتوان بر این فیلم قائل شد. شاید گوشه ای از مشکلات سیاسی مملکت را به نمایش میگذاشت ولی نباید فراموش کرد فیلم سینمایی باید با برنامه تلویزیونی و رادویی نوریزاده متفاوت باشد!
شهر زبالهها: لازم به توضیح است که فیلم شهر زبالهها مخملباف به تهیه کشورهای فرانسه و هند بود. گویی محسن مخملباف به کلی از سینمای ایران بریده است. این فیلم نگاهی انقادی به عرفان و دین دارد یا به زبانی روشن تر عرفان ستیز و دین ستیز است. در این فیلم یک زوج ایرانی بهبه دنبال حقیقت به هند سفر میکنند. ساخت فیلم در هند که پرچمدار عرفان شرقی میباشد انتخابی درست از مخملباف است. نوع نگاه در این فیلم نیز نگاه مخملباف است نگاهی تلخ و تیره. در تمامی فیلم بدبختی و فقر و گرسنگی موج میزند. در این فیلم مخملباف ریشه گرایشهای دینی و عرفانی را در به بنبست رسیدن آدمها میبیند. این بن بست میتواند از فرط فقر بدبختی باشد یا از فرط رفاه و ثروت باشد.. نگاه انتقادی مخملباف به عرفان شرقی قابل تقدیر است. اهمیت این نگاه انتقادی با توجه به گرایش روز افزون مردم ایران به عرفان در فرار از پذیرش واقعیت دین و پناه بردن به نوعی برداشت کم رنگتری از آن ارزش بیشتری پیدا میکند. اما ای کاش موضوع اصلی فیلم در زیر سایه تلخی و سیاهی فیلم در صحنههای پایانی قرار نمیگرفت. در بخشی از فیلم مرد ایرانی به دنبال حقیقت میگوید: « چرا من نمیتوانم زیباییها را ببینم؟». این جمله مثل اعتراف مخملباف میماند که چشمش بر زیباییهای دنیا بسته شده است و تنها سیاهی میبیند و سیاهی. در بخشی از فیلم جمله بسیار زیبا و ماندگاری گفته میشود و مرد به زن میگوید: « من حقیقتجو هستم و تو حقیقت یافته من از حقیقتیافته بدم میاد و حقیقت یافته است که فاشیسم را به وجود میآورد» یکی نیست به مخملباف بگوید: آقای مخملباف شما هم که حقیقت یافتهای! انگار به این حقیقت رسیدی که در این دنیا چیزی جر فقر و بدبختیو سیاهی نیست!
امتحان و جشنواره مونترال
خب این نیز بگذرد ... حالا باید بشینیم به انتظار امتحان شفاهی! در مورد نوشتن این دو روز قبل باید بگم روزهای آخر هفته وبلاگ بسته است.
پیوند روز:جشنواره فیلم مونترال
خب باز هم جشنواره فیلم مونترال ... خب فرصت خوبیست برای دیدن چند فیلم ایرانی. فیلمهای ایرانی حاضر در جشنواره عبارتند از:
- به آهستگی به کارگردانی مازیار میری
- چهارشنبه سوری به کارگردانی اصغر فرهادی
- جایی در دوردست به کارگردانی خسرو معصومی
- کارگران مشغول کارند به کارگردانی مانی حقیقی
- صبحی دیگر به کارگردانی ناصر رفیعی
- پرورنده هاوانا به کارگردانی عیلرضا رضائیان
- یک بوس کوچولو به کارگردانی بهمن فرمان آرا
بعد از دیدن فیلمها در موردشون بیشتر خواهم نوشت دوست دارم حداقل سه فیلم چهارشنبه سوری و پرونده هاوانا و یک بوس کوچولو رو ببینم.
لحظه ديدار ...
خب تا چند ساعت دیگه از دست امتحان راحت میشم! راستی برای به روز نگه داشتن اینجا تصمیم گرفته حتی یه چیز کوچک هم که شده بنویسم. نظرتون چیه!
پیوند روز: Icewine
این هم از اون آفریده های انسان! شراب یخی ... به طور خلاصه اینه که میذارن انگور به درخت بمونه تا هوا سرد شه! وقتی هوا میره تا حدود منفی 8 درجه و انگورها به درخت یخ میزنه! اونها را از درخت می چینن و با اونها شراب درست میکنن که میشه شراب یخی! اینهم از خوبی های هوای سرد!
شمارش معکوس
تصمیم جدی گرفتم که اینجا رو به روز نگه دارم ولی دوست دارم اسباب کشی کنم و وبلاگم رو به یه جای حرفهای تر ببرم. کسی پیشنهادی، چیزی داره یا نه؟!
پ.ن :مساله این است درس خوندن یا نخوندن؟
پیوند روز: مادرت رو ...
هميشه سخته مرزی بين هجو و طنز کشيد! من اين نوشته رو به عنوان طنز قبول دارم!
امتحان ...
دو روز دیگه یا دقیقتر ۵۴ ساعت دیگه امتحان جامع دارم. باز هم به روال گذشته کلی بخشهای نخونده دارم و آنگونه که باید و شاید برای امتحان آمادگی ندارم. خدا عاقبت مرا به خیر کناد! این بار چیزی فرای تنبلی من را به نخوندن واداشت و آن چیزی نیست جز آنکه هنوز من برای خواندن و ادامه تحصیل در دوره دکترا توجیه فلسفی ندارم! بقولی به این نتیجه میرسم که این ره که میروم به ناکجا آباد ختم میشود.
بیشتر از این حرافی نمیکنم تا بعد همه بینندگان و شنوندگان عزیز رو به خدای بزرگ می سپارم.
ییوند روز: Iran ,Its Neighbours and Regional Crises
امروز این گزارش که آن را در لینکهای بی بی سی پیدا کردم برای خوندن چشمک میزنه! یک گزارش بگی نگی علمی در مورد وضع ایران در خاورمیانه است که خلاصه آن رو میشه اينجا(+) در بی بی سی خوند! البته من هنوز نخوندم. ولی ظاهرش فرمت علمی تحقيقی داره.
تولد چهار سالگی
چهار سال پیش همین موقعها بود که این وبلاگ با این شعر از مهدی اخوان ثالث چشم به جهان گشود ...
در ميکده ام چون من بسی اينجا هست
می حاضر و من نبرده ام سويش دست
بايد امشب ببوسم اين ساقی را
اکنون گويم که نيستم بيخود و مست
در ميکده ام دگر کسی اينجا نيست
و اندر جامم دگر نمی صهبا نيست
مجروحم و مستم و عسس ميبردم
مردی مددی اهل دلی آيا نيست ؟!
حال بعد از چهار سال هنوز در فکرم که این راه رو ادامه بدم یا نه؟!
اولین دوران خاموشی و سکوت در وبلاگ برمیگرده به مهر و آبان ۸۱ که دقیقا میشه دو ماه بعد از شروع. بعد از از آذر ۸۱ تا مرداد ۸۳ یک سال و نه ماه بلاگ نویسی مستمر. که شاید بشه این مدت رو عمر و بدنه اصلی در میکده دونست. و در مرداد ۸۳ تصمیم گرفتم که دیگه اینجا ننویسم و این قضیه تا ۵ ماه یعنی دی ماه ۸۳ ادامه پیدا کرد. دی ماه ۸۳ دوباره برگشتم تا همین الان ولی روزهای که وبلاگ رو به روز می کردم به شدت پایین آمده بود. تا حدی که در دی و بهمن ۸۴ چیزی ننوشتم و بعد از فرودین ۸۵ تا مرداد ۸۵ هم باز در وبلاگ بسته شد. بکلی میشه گفت توی این چهار سال یک سال کامل اینجا در سکوت بود. به نظر میرسه تصمیم در مرداد ۸۳ در مورد تعطیلی وبلاگ درست بوده. حالا باید ببینیم تا آینده چه ریختی پیش میره!
بازگشت !
دو به شک بودم که بیام یه چیز کوچیکی اینجا بنویسم یا نه که دیدم یه کامنت دارم از دوستی بدون نام ؛که نوشته چرا نمی نویسی؟ شاید ساده ترین جواب این باشه که بگم ته کشیدم و کفگیر خورده ته دیگ! ولی فقط اومودم بنویسم که بگم با اینکه ۵ ماهی هست که ننوشتم ولی هنوز این وبلاگ زنده است! و میخوام بزودی جشن ۴ سالگیش رو جشن بگیرم.
خب حالا که تا اینجا اومدم بگم که این بیست روزه وقتی برای نوشتن ندارم و باید برای شاید آخرین امتحان زندگیم درس بخونم. امیدوارم بعد از این امتحان بتونم بطور کلی اینجا رو یه خونه تکونی حسابی بکنم. گرچه بقول دوستان من از این خالی بندیها زیاد کردم.
راستی من این ادیتور جدید پرشین بلاگ رو دوست دارم . اصلا نیمدونم از کی فعال شده ولی دوسش دارم!
عدالت اجتماعی
اين چند روزه بيشتر به اين فکر می کردم که چقدر دنيايی که در اون زندگی ميکنيم ناعادلانه است. نميدونم شايد هم عادلانه باشه ولی چشم من اين عدالت رو نمیبينه. نمیدونم اصلا تعريف دقيق عدالت اجتماعی چی هست!
مونترال
ديروز در يک حرکت ماجراجويانه، با وجود بارش برف به سمت تپه Mount Royal حرکت کرديم. رهبر گروه، يک آدم خيلی با تجربهای بود که تقريبا تمام تاريخ و مسيرهای مختلف اين تپه رو برای ما توضيح داد. وقتی که بالای تپه ۲۲۷ متری که ميرسی پرچم شهر مونترال جلب توجه ميکنه

هر يک از گلها نماينده مليتهای مختلف در مونترال هستند.
چپ و بالا: فرانسویها (lys)، راست و بالا: انگليسیها(Rose)
چپ و پايين: ايرلندیها (trefoil)، راست و پايين: اسکاتلندیها (thistle)
نکات قابل توجه اينه که در بالاترين مکان يعنی چپ و بالا گل فرانسویها قرار گرفته! ولی نفوذ انگليسیها در شهر مونترال هميشه قابل توجه بوده و ميشه اين قضيه از روی پرچم شهر هم نتيجه گيری کرد. صليب قرمز وسط پرچم بيانگر St.George که از پرچم انگليس گرفته شده است. اين حکايت انگليسها و فرانسویها در شهر مونترال بسيار داستان طول و درازی است و ريشه در تاريخ اين شهر دارد.
نميدونم اين چه تنبلی به جون من افتاده که نمیتونم اين وبلاگ رو مثل آدم به روزش کنم. خب بعضی وقتها کفگير آدم به ته ديگ میخوره ديگه. خب از اينکه بگذريم!ديشب رفته بودم بار! يه چند نفری داشته اون گوشه بحث سياسی ميکردن. جالبه که به مليت آدمها بستگی نداره! وفتی چند تا پسر با هم ديگه بيرون برن، بحثها سياسی ميشه! يکيشون داشت توی بار تقريبا داد ميزد که:
The ultimate democracy is anarchy
البته برای من اين حرف تازگی نداشت و قبلا شنيده بودم ولی بعضی وفتها شنيدن دوباره بعضی جملات برای آدم جالبه.
------------
در باب مراسم روحانی و عرفانی ۱۳ بدر
خب ما اينجا تونستم اين مراسم رو اجرا کنيم. برنامه کوهنوردی گذاشتيم. يادش بخير سيزده بدر سال ۱۳۸۲ بود که داشتم در ارتفاعات بين پلنگچال و توچال جان به جان آفرين تسليم میکردم! ولی بچه که از رو نميره! قبل از ادامه داستان بگم که منطقه مونترال يه منطقه دشت مانند و مسطح است و خبری از کوه نيست و اين بندگان خدا بعضی از برآمدگیها را که ما در ايران به آن تپه میگوييم، کوه نامند. در همين راستا من يکی از بلندترين کوههای اطراف مونترال را فتح کردم.
کوه St Gregoire به ارتفاع ۲۹۸ متر رو فتح کرديم!
گزارش پلو
داشتم صحبتهای دکتر سروش درباره مولانا رو میخوندم (+). دست سولوژن درد نکنه که اين لينک رو توی وبلاگش گذاشته بود. توی بخشی از نوشته به گروهی به نام فرقه ملامتيه اشاره شده، که برای من خيلی جالب بود.
ملامتيون میگويند بدترين خطری که روح يک عارف را تهديد میکند مدح مردم است. ملامتیان بدنبال این تشخیص یک راه عملی هم نشان می دادند و آن اینکه نه تنها کاری نکنید که مردم ستایشتان بکنند بلکه کاری بکنید که مردم ملامتتان بکنند و به همین دلیل آنها را ملامتیه می گفتند! آنان اعتقاد داشتند این برای بهداشت روحی و سلامت معنوی آدمی بسیار لازم است.
حالا يک برداشت کوتاه :
با هم ديگه ميرن کافی شاپ، میخوان با هم ديگه صحبت کنن. مدتهاست که با هم دچار مشکل شدن. اين بار میخوان جلوی هم بشينن و حرفاشون رو بهم بزنن. ميره و دو تا کافی ميخره و مياره سر ميز و آغاز صحبت و ...
توی مترو نشستم و دارم ميرم خونه. مردی رو میبينم که دو تا ليوان کافی در دست داره و حسابی در فکره!
تلخی
بچه که بودم از مزهی تلخ خيلی بدم ميامد و مثل همه بچهها عاشق شيرينی ... حالا در اين سن و سال نوبت رسيده به تلخی! میخوام کافی بخورم ترجيح ميدم تلخ بخورم ... آبجو هرچی تلختر بهتر! اگر خدای نکرده بخوام شکلات بخورم بازم ترجيج ميدم که از نوع تلخش رو بخورم! شايد کمی از تلخی لذت بردن احساس غريبی باشه ولی ميشه از تلخی لذت برد. به نوعی میخواستم اين تلخی رو به زندگی خودمون مربوط کنم.زندگی و خيلی از واقعيتهای زندگی و اين دوره و زمونه واقعا تلخه! ولی نبايد غافل بشيم از اينکه ميشه از زندگی با وجود تلخی بودنش لذت برد!
نا نوشته
همچين بگی نگی سر حال بنظر نيمرسه ... حدس ميزنم که بايد يه چيزی شده باشه ... صبر میکنم خودش حرف شروع کنه. بعضی وقتها خوبه که آدم فقط شنوده باشه.
- تا حالا شده که احساس کنی که نويسنده ها تو نوشتههاشون خودشون رو تکرار کنن
- خب آره، اتفاق افتاده! تو کتاب های مختلفشون حرف کلی يه چيز بيشتر نيست ولی اون رو توی قالب های مختلف و شخصيت های مختلف تکرار ميکنن.
- حالا زندگی من هم شده مثل همون داستان همه اتفاقهای زندگيم دوباره و دوباره خودشون رو تکرار ميکنن
- چقدر پشت پرده حرف ميزنی ميتونی يه کلام بگی توی اون دلت چيه و چی میخوای بگی.
...
سال نو مبارک
آينده ...
- هر روز صبح که از خواب بيدار ميشم ايده های و برنامههای جديدی تو زندگيم جلوی پای خود ميذارم ... به آينده دور فکر نمیکنم. دم را غنيمت شمردن! نه در گذشته زندگی میکنم و نه در آينده! بقول خيام:
« کس غيب چه داند که چه خواهد بودن ...می بايد و معشوق بکام آسودن»
مذهب
ساعت سه ونيم صبح که از بار ميزنم بيرون، احساس خستگی و مستی ... آه بازم سرگرم صحبت کردن شدم و مترو رو از دست دادم. بايد تاکسی بگیرم و خودم رو به خونه برسونم بعد از 5 دقیقه سر و کله یه تاکسی پیدا میشه
- دم یه بانک نگه دار می خوام پول بگیرم
- باشه، ايرانی هستی؟
- از کجا فهمیدی؟ دوست ایرانی داری ...
- آره ... دوست دخترم ايرانی ... ولی باباش گفته من چون کاتوليکم هستم نميذاره با دخترم ازدواج کنی. من ماشين دارم، خونه دارم، شغل دارم. من دخترش رو ميتونم خوشبخت کنم. ما سه سال با هم زندگی کرديم. باباش يه سفر اومد اينجا ... و همه چی رو خراب کرد.
- من نمیتونم اين قضيه رو درک کنم که چه ريختی يه سری اعتقادات مذهبی بين آدمها جدايی ميندازه. فکر کنم پدرش بايد از اون آدمهای خشک و سنتی باشه!
سنت و مذهب چيزهايی که در تمام دوران جوانيم باهاش درگير بودم. ديگه ترجيج ميدم حرف نرنم و فقط شنونده باشم.
- آره، طرف دلش خوشه، فکر میکنه دخترش بعد از سه سال زندگی کردن با من هنوز دختر بودنش رو حفظ کرده.
راننده تاکسی بايد حدودهای ۵۵ سالی داشته باشه ... از دختر بودن حرف ميزنه.
- ميتونم ازتون به سوالی بپرسم دوست دخترتون چند سالشه؟
- ۲۶ سال
تنهايی
تا نزدیکهای شب توی اتاق میمونم که شاید بتونم مقداری از کار جلو ببرم. اما این مسئله مدتهاست که حل نمیشه. دیگه خسته شدم. از دانشگاه که بیرون میام متوجه میشم هوا خیلی سرد نیست و بارون میاد . بعد از کمی پیاده روی نموری هوا تمام بدنم رو سرد میکنه. دوست دارم به یه جایی گرمی فرار کنم. نگاه می کنم دقیقا روبروی همون باری هستم که پاتوقمه. ولی نمی خواستم همون بار همیشگی برم. می خواستم یه جای جدید و یه فضای جدید رو امتحان کنم. چند بار خیابان های اطراف رو گشتم و دوباره به همون جای همیشگی کشیده شدم. توی بار می خواستم یه لیوان ویسکی سفارش بدم اما بجاش یه لیوان آبجوی ایرلندی سفارش دادم. علتش شاید این بود که حوصله سر رو و کله زدن با گارسون سر انواع ویسکی رو نداشتم. موسیقی تو بار براه بود مثل همیشه یه سری نیمچه حرفه ای اینجا گیتار میزنن. گذر زمان خیلی کند بود. همه چی تکراری و خسته کننده بود. چشم رفت روی یه کپسول آتش نشانی اون گوشه دیوار. یه کپسول قدیمی فلزی که سطح رویش با ظرافت طرح داده شده بود و فکرمی کنم همین دکوراسیون قدیمی باره که من روهمیشه به اینجا میکشونه. همینطور که خیره به کپسول آتش نشانی بودم و به آهنگ گوش میکردم یک زن چاق با صندلی چرخدارش وارد بار شد. با صندلی چرخدار به سختی از بین میزها جابجا میشد. به سمت بار می خواست بره و شلوغی بهش اجازه حرکت نمی داد و برای هیچکس هم مهم نبود که راه رو برای اون باز کنه. همین موقع مرد جوانی که کنار من نشسته بود از خانوم پرسید که چی میخواد که براش بگیره. همون لحظه گارسون برای خانوم چاق یک آبجو با طعم تمشک آورد. خانوم چاق بعد از یه جرعه خوردن از مشروبش احساس رضایتش رو به من اعلام کرد. همینطور که مشروبش رو می خورد و به موسیقی گوش میداد هراز گاهی جیغ می کشید. جیغ زدنش با فرود و فراز های آهنگ هماهنگ بود ولی به نظر من نوعی خودنمایی به نظر میرسید و من رو آزار میداد. انگار با جیغاش داشت داد میزد که من زنده ام و وجود دارم. مرد جوان کناری من هم هر از گاهی از این گیتاریستهای غیر حرفه ای عکس می گرفت. هرگز جیغ های خانوم چاق و عکس گرفتن مرد جوان من رو به این فکر نیانداخت که شاید این گروه یه گروه حرفه ای باشه. این مرد جوان هم مثل خانوم چاق درد خودنمایی داشت. من هم مثل خانوم چاق و مرد جوان تنها بودم.
